داستان زندگی یک کارآفرین نمونه کشوری، خانم خدیجه سعید پور

0 672

عروسک را که در دستانش تاب می داد و نوازش می کرد، من ضعف می رفتم. ای کاش در دست من بود! حسرت داشتن آن عروسک، در دست گرفتنش و نوازش موهای کامواییش تا مدتها با من بود…دخترک همسایه اما خیال یک لحظه دل کندن از عروسکش نداشت. شاید او هم می ترسید عروسکش در دستان کودکانه من خیال غربت به سرش بزند! و من 4 ساله چطور می توانستم بدون لحظه ای لمس کردن به او و عروسک کامواییش اطمینان دهم که دوست خوبشان هستم!

دوران کودکی

مادر خانه دار بود و هرازگاهی کارهای خیاطی، گلدوزی و بافتنی انجام میداد. و پدر معمار. هر دو سواد خواندن نوشتن نداشتند. در عوض کلی دل مشغولی های دیگر داشتند! از رفع و رجوع نیازهای کودکان قد و نیم قد خود گرفته تا به دوش کشیدن بار یک زندگی.

از همان بدو ورودم به مدرسه و با اینکه خودم سواد خواندن نوشتنی به آن صورت نداشتم. چشم و گوش مادر شدم. مادری که توان کار داشت، استعداد داشت و رغبت یادگیری اما نمی توانست بخواند و بنویسد. این گونه بود که او شروع به یادگیری کرد و من با دست های کوچکم شروع به نوشتن آموزه های او کردم..چشم و گوش مادر شدن باعث شد من هم زودتر بزرگ شوم.

با او یاد بگیرم، با او تجربه کنم و حتی با مادر پیشرفت کنم. مادر در دوره های مختلف شرکت می کردند و من آموزه ها را می نوشتم و ثبت می کردم. تمام نوشته ها را در خانه به زبان ترکی برای مادر ترجمه می کردم و ایشان مرحله به مرحله انجام می دادند.

این تکرارها باعث تثبیت مطالب در ذهن من هم میشد. بار مسئولیت های گوناگون از کمک حال مادر بودن گرفته. تا رسیدگی به برادر و خواهرهای کوچک تر باعث شده بود. نتوانم در درس هایم رشدی که باید را داشته باشم. اما در عوض همه این ها باعث شده بود در کارهای مهارتی بیشتر از هم سن های خود رشد کنم و اصطلاحا بچه زرنگی باشم.

با همه اینها هنوز هم کودکی بودم در سودای آن عروسک بافتنی، در خیال جایزه های رنگی! مادر با همه دل مشغولی ها اما از دل من هم خبر داشت. یک روز برای اینکه به آرزوی خود برسم یک کتاب داستان کهنه از کتابخانه خاله جانمان برداشته بود و کادو پیچ کرده بود. آن را به مدرسه آورده بود و به خانم معلم من داده بودند. تا سر صف تشویقم کنند و این آرزوی من برآورده شود. با اینکه خانم‌ معلم کتاب را در کلاس به من داد، سر از پا نمی شناختم.

به قدری خوشحال بودم وصف ناشدنی. کتاب کهنه و رنگ و رو رفته ای که مادر به مدرسه آورده بود، گوارای وجودم شد. با داستان آقا جمال زندگی کردم، همزاد پنداری کردم. هر جایی از داستان که شادی بود و هیجان قلب من با آن به هیجان می آمد.

 

داستان کارآفرینی

اسم کتاب قصه من آقا جمال بود، آقا جمال پسر نوجوانی بود که رفته بود به یک روستا و به مردم آن جا که در بند ظلم ارباب و کدخدای روستا بودند کمک های بی نظیری کرده بود. او به مردم کمک کرده بود یک سد بسازند تا آب باران هدر نرود. و با آن آب باغات خود را بی منت ارباب آباد کنند. به همین روشنی داستان آن کتاب را از بر هستم. چرا که به جانم این جایزه مادر بسیار شیرین آمده بود، علی الخصوص که داستان نوجوانی بود با دردسرهای فراوان که من از دل و جان درکش می کردم. من عاشق کارهای آقا جمال بودم. گاهی حتی با خود می گفتم کاش من جای آقا جمال بودم ! و به مردم برای انجام کارهایشان کمک می کردم..‌

دوران نوجوانی و جوانی

زمان همین طور سپری می شود. و من هم به کلاس دوم راهنمایی رسیده بودم که مادرم ماشین بافندگی خرید.  با هم رفتیم به یکی از شهرهای اطراف و آموزش دیدیم. در راه برگشت به خانه سودای دیرینه من در ذهنم جان گرفته بود و قلبم را به تپش وامی داشت. موهای کاموایی عروسکی در باد! تا به خانه رسیدم. بدون هیچ حسی از خستگی و نیاز به استراحت پشت ماشین بافندگی نشستم. عروسک را بافتم! همان عروسک را! زیباتر، متفاوت تر و تنها یک تفاوت داشت. مال من بود! کار دست خودم بود! و چقدر لمس کردن آن عروسک به مذاق کودکانه من خوش آمده بود.

فردای آن روز عروسک بافته دست خودم را با غرور وسرمستی به مدرسه بردم. و چه استقبال شیرینی شد! نزدیک عید معلمم  به من100 عروسک سفارش داد. این گونه بود که من قدم به بازار کار گذاشتم. الان که به آن روزها نگاه می کنم. تفکیک حس هایم کمی سخت به نظر می رسد! هر چه بود من یک شبه آن قدر بزرگ شده بودم که وارد بازار کسب و کار شوم آن هم با عروسک های بافتنی!

مادر با همه دغدغه هاهمیشه در حال یادگیری و کسب تجربه بود. مادر راهنمای راه من هم شده بود. و من در کنار مادر، همیشه در حال کسب تجربه های هنری بودم.

 

ازدواج و شروع فعالیت

بعد از دوران دبیرستان مدتی در شرکت خصوصی مشغول به کار بودم که به دلیل یکنواخت بودن کار، چندان جذابیتی برای من نداشت. بعد از ازدواجم کار در شرکت را کنار گذاشتم و رفتم سراغ گنجه تجربیاتی که در کنار مادر کسب کرده بودم.

نیازهای خانوادگی باعث شد یک مهاجرت معکوس به روستا داشته باشیم. نیازهایی که در روستای محل زندگی همسرم دیدم باعث شد دست به کار شوم. تمام سرمایه آن روزهای من 240 هزار تومان بود، که اولین یارانه خانوادگی ما بود! با این اولین سرمایه یک کارگاه پرده دوزی دایر کرد. اینجا بود که سیل مخالفت ها به سوی من روان شد.

خانواده خودم در شهر مخالف فعالیت من در روستا بودند و از سوی دیگر فعالیت یک بانو در روستا هم برای خانواده همسرم تازگی داشت و نمی توانستند بپذیرند. بر حسب سایر نیازهایی که در روستا می دیدم شاخه های فعالیت خود را روز به روز بیشتر کردم. تا جایی که کم کم دوخت لباس و بافت لباس را هم به فعالیت هایم اضافه کردم.

اولین صندوق خرد محلی زنان عشایری و روستایی را با حمایت اداره امور عشایر، اداره ترویج جهاد کشاورزی و صندوق کارآفرینی امید در سال ۹۴ در روستا تشکیل دادم .تا توانسته باشم با صندوق حمایت مالی، بانوانی را که انگیزه و تصمیم به شروع به کار دارند کمک کنم و مانند من لنگ یارانه خانوادگی نباشند.

آشنایی با سازمان جهاد کشاورزی شروع تحول کسب و کار بنده شد.

روستای محل فعالیت من یک روستای عشایر نشین بود. با توجه به دوره هایی که دیده بودم از جمله دوره های تربیت مربی زنان روستایی. بر اساس الگوی LNSIE به نیازها و پتانسیل ها و ظرفیت های موجود توجه کردم. باتوجه به اینکه میزان بارندگی ها کم شده بود و کشاورزی در روستا با مشکل مواجه شده بود باید صنعتی برای رفع مشکل معیشت روستاییان جایگزین میشد. تصمیم به احیاء صنعت گلیم بافی در روستا گرفتم و بلا فاصله دوره های تخصصی گلیم بافی را در سازمان میراث فرهنگی استان گذراندم و شروع به کار کردم.

اوایل بانوان و اهالی روستا رغبتی نشان نمی دادند، پس اعلام کردم هر خانومی که در دوره های آموزشی شرکت کند، علاوه بر اینکه هزینه ای دریافت نمی شود بلکه در قبال گلیمی که در دوره آموزشی ببافد دستمزد هم پرداخت می شود. و این گونه بود که بانوان با علاقه شروع به کار کردند و صنعت گلیم بافی روستای عشایر نشین گل سلیمان آباد احیا شد. با توجه به نیاز مشتری اولین عرق گیر صندلی ماشین و ادارات توسط شرکت ایپک گلیم صنعت قوشاچای تولید و وارد بازار شد.

رونق کسب و کار

از اینجا بود که کسب و کار کوچک ما رونق گرفت. دیده شد و در نهایت تایید شد! بارها به عنوان کار آفرین برتر استان و ملی معرفی شدم و در سال ۹۷ نامم در جلد دوم کتاب نگاهی به تجارب کارآفرینان در ایران توسط انجمن ملی زنان کارآفرین به عنوان الگوی برگزیده زن کارآفرین از مناطق محروم‌کشور چاپ شد.

دوره های کار آفرینی زنان روستایی بر اساس الگوی lnsie را در روستا برگزار می کردم. و خودم غرق در سال های دور می شدم، سال هایی که با آن عروسک شروع شد و امروز به این نقطه رسیده بود.

در حسینیه روستا کارگاه آموزشی طراحی بوم‌ کسب و‌کار را داشتیم. که دیدم دختران در کنار مادران به عنوان همچون من چشم و گوش مادران شده اند و دست به کار نوشتن و نت برداری هستند. سعی کردم تمام تمرکزم را معطوف بچه ها کنم. این کودکان کم سن و سال می توانستند به جای ازدواج در سن ‌پایین که متاسفانه در روستا رواج دارد وارد بازار کسب و کار شوند.

این دختران را جذب کارگاه کرده و کارهای عروسک بافی را آموزششان دادم‌، و چقدر با شوق و اشتیاق کار می کردند. حالا آن ها هم می توانستند عروسکی را که آرزو داشتند خودشان خلق کنند.

تولید از ضایعات

از جمله مشکلات روستا تلنبار شدن پسماندهای شهری در زمین های روستا بود. من به باز یافت و مدیریت پسماند در مبدا خیلی توجه می کردم تا شاهد این تلنباری در طبیعت نباشیم. به همین منظور همیشه ضایعات و دور ریزهای تولیداتمون رو بازیافت کرده و محصول جدیدی را تولید می کردیم.

طی آموزش هایی که دختران دیدند، از ضایعات گلیم های تولیدی گلیم چه های کوچک و از ضایعات کاموا ها عروسکه ای بند انگشتی می بافتند در قالب های مگنت و جا کلیدی و گیره سر و …

باید برای این تولیدات کوچک یک بازار فروش پیدا می کردیم. این گونه بود که با یکی از کارخانجات بسته های شانسی قرار داد بستم که تولیدات بازیافتی را به قیمت های بسیار پایین از ما می خریدند.

با هم فکری، جعبه های چوبی طراحی کردیم و همین دخترکان خوش ذوق، تولیدات بازیافتی خود را در این جعبه های چوبی بسته بندی می کردند. جالب اینجا بود که بقیه بسته های شانسی، در کل هم خود جعبه و هم محتویات آن بازیافتی بوده و قابل تجزیه در طبیعت بودند. سپس بروشورهایی برای داخل این جعبه ها با ترجمه انگلیسی و فارسی طراحی کردیم، که در مورد فرهنگ طبیعت گردی و محیط زیست و… به آن اشاره شده. و به مصرف کننده این پیام را می رساند که بچه های روستایی در کنار تمام محرومیت ها و محدودیت هایی که دارند بسته هایی تولید می کنند که علاوه بر سرگرمی و صرفه اقتصادی جنبه آموزشی دارد.

اکنون 11 سال از فعالیت من در روستا می گذرد. دو سال متوالی به عنوان منتخب نوآور در اولین و دومین جشنواره روستایی شو در سطح کشور معرفی شدم و بارها به عنوان کار آفرین استانی و ملی معرفی شده ام. در این مدت توانسته ام تولیدات بانوان روستایی را با توجه به تنوع تولید در طرح و نقش و کاربرد گلیم به کشورهای خارجی صادر کنیم. و هم اکنون اولین مجری طرح یک روستا یک محصول در استان آذربایجان غربی با صنعت گلیم بافی هستیم. و تعداد ۶۵ نفر از بانوان در زمینه گلیم بافی و ۵ نفر چرخ کار و ۷ نفر در زمینه عروسک بافی فعالیت دارند. با این هدف که در هر خانه روستایی یک دار گلیم بافی داشته باشیم پیش می رویم.

در تمام این سال ها از تحصیل غافل نشدم و بعد از ۱۸ سال فاصله از تحصیل دانشجوی کارشناسی حرفه ای مدیریت کسب و کار هستم. تا بتوانم در کنار هنری که دارم علم پیاده کردن هنر را هم کسب کنم. و مربی ارشد کارآفرینی زنان روستایی و عشایری بر اساس الگوی lnsie، مدیر عامل صندوق خرد محلی زنان عشایر و روستایی، ناظر دومین صندوق خرد زنان روستایی و مدیر عامل شرکت ایپک گلیم صنعت قوشاچای هستم.

حالا پس از گذشت سال ها وقتی به گذشته فکر می کنم به این نتیجه می رسم که:

درست است که من نتوانستم آقا جمال کتاب قصه ای که جایزه گرفته بودم شوم. و ساختن سد را برای مردم روستا آموزش دهم. چون دیگر آبی برای روستا ها نمانده که سدی ساخته شود.

اما به عنوان عروس روستا توانستم در برداشتن سدها و موانع موجود و ایجاد سهولت در کسب و کارهای زنان روستایی از هیچ کمکی دریغ نکنم. و شاید الگویی باشم برای تمام دخترکانی که هر روز در مسیر کارگاه دم در منازلشان به محض دیدن من سعی دارند برای سلام کردن به عمه خدیجه شان از هم پیشی بگیرند.

به نظرم در مدارس باید بیشتر به مهارت ها توجه شود.

من تمام امروزم را مدیون مهارت ها و تجربه های دوران کودکی هستم.

و ای کاش در جایزه دادن هایمان بیشتر دقت کنیم. چه بسا که داستان کتاب قصه ای که به دانش آموزی جایزه داده می شود. در ساختن آینده اش تاثیر گذار باشد.

در نهایت باید بگویم: تمام پیشرفتهای کاریم را مدیون حمایتهای صبورانه همسرم هستم. که همیشه و در همه جا همراهم هستند.

این بود داستان یک کارآفرین برتر کشوری. خدیجه سعیدپور متولد۱۳۶۰/۴/۱ از استان آذربایجان غربی.

ممکن است شما دوست داشته باشید
نظرات خود را برای ما بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.